دست نوشته های یک دختر خوابالو

دلم یک آغوش می خواهد،یک آغوش تنگ ...آنقدر فشارم بدهد که هرلحظه احساس کنم که میخواهم به ف.ا.ک بروم...دلم بوسه میخواهد آنقدر زیاد که جوانه های سیبیلای تازه سه تیغ شده ات صورتم رو زخمی کنند،آنقدر ببوسی ام که قرمز کنم،که بوسیدنت را بمیرم،دلم بازی دستانت را میخواهد روی شکمم،دلم می خواهد مچاله شوم درون تو،گم شوم چشمانت را ببندی بگویم باز کن و تو باز کنی و بگردی دنبالم ،پیدایم کنی بچسبانیم به خودت و بگویی دیدی پیدایت کردم،دلم نفس هایت را میخواهد که بلغزد روی گردنم و سر بخورد روی سینه ام ،دلم یک توی وحشی می خواهد،و یک من ِ وحشی تر !میخواهم ببوسمت و به سینه ات بزنم ،می خواهم هلت بدهم و ببویمت،میخواهم مشت بزنمت و نوازشت کنم،می خواهم بگویم لعنتیه دوست داشتنی کجایی؟دلم یک دل سیر آغوش تو را می خواهد.... 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٩ فروردین ،۱۳٩۱ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ توسط دختر زمین نظرات ()

همیشه دلم میخواست هدیه دادنم به طرف مقابلم حالا هرکسی که هست یه جور خاصی و با همه متفاوت باشه...

بعضی موقه ها به دلیل کمبود فسفر و پاره ای از مشکلات فنی این امر میسر نبوده،مثلا دوس داشتم قبل از اینکه سال جدید شروع بشه ،یهش بدم که حاصل زحمت خودم باشه ! قبل از اینکه هر دومون شهر دانشجوییمون رو ترک کنیم و به شهرهای خودمون باز گردیم!

خولاصه شب و روزهای ممتدی از کنار ویترین مغازه ها رد میشدم و دلم نمیخواست که هدیه های اون جوری براش بخرم،یا دوست داشتم یه کاردستی درست کنم که باز هم به دلیل اینکه من آدم بسیار خلاقی هستم چیزی به فکرم نرسید،تا اینکه  یه شب که دارز کشیده بودم و انگشت شصتم داشت با لحافم بازی میکرد،یهو به ذهن مبارکم رسید که چرا براش یه سبزه عید درست نکنم؟

فرداش رفتم یه کاسه خوشگل خریدم که روش شکل چند تا گاو کشیده بود، گاوه رو تصور کردم که وقتی سبزه ها بزرگ شن هموشونو می خوره!

خلاصه ،یه بسته پنبه و چند تا عدس

یه دونه کارت پستال عید

و یه جا سوئیچی دوقولویی که پیشی دختر  مال من پبیشی پسر مال اون 

بود رو خریدم 

وقتی بهم خبر داد که دو روز دیگه داره بر میگرده شهرشون عدسا تازه جوانه زده بودن

خلاصه کاسه به دست به سوی یار شتافتیم و براش توضیح دادیم که قصد داشتیم اینا تا امروز بزرگ شده باشن ولی این عدسای نامرد با ما لج بازی کردن و برای ضایع کردن ما تا امروز فقط جوانه زدن!

و کاسه رو سپردیم به دستش و تاکید کردیم که جان ما و جان این عدسای تازه نو شکفته!

خلاصه از کارمان بسیار خرسند میباشیم و تا به امروز هم هر روز خبرشان را از ایشان میگرفتیم و طبق آخرین اخبار بسیار خوب و قد به فلک کشیده میباشند! 

نوشته شده در شنبه ٢٧ اسفند ،۱۳٩٠ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ توسط دختر زمین نظرات ()

این جا خانه است صدای من رو از داخل اتاقم می شنوید هم اکنون شما رو به شنیدن پاره ای از سحنان گرانقدرم دعوت می نمایم!

نفس های آخر سال نود هم دارد سر می آید،نیمه ی اولش را دوست نداشتم،برایم خوشایند نبود.

یکی از بهترین اتفاقای عمرم تو سال نود این بود که "فکر می کنم" نیمه ی گمشده ام را پیدا کرده ام...همان نیمه ای که فکر می کردم فقط در افسانه ها و رویاهاست...همان نیمه ای که بزرگترین آرزویم در سال نود بعد از ظهور،یکی شدن با اوست،رسیدن به اوست...

خدایا امسال رو به اسم سال اتفاق ِ قشنگ انتخاب کردم میشه نا امیدم نکنی؟ 

می خوام تو سال جدید به خودم قول بدم که چند تا از اخلاقای بدم رو بذارم کنار....

1-زود از کوره در نرم و عصبی نشم

2-صبر و حوصله داشته باشم تو همه ی کارام

3-نمازم رو بخونم

4-اراده ام رو قوی کنم

همینا رو که خوب کنم خودش یه عالمه است!

 

امیدوارم هرچی غم و غصه و کدورت و ناراحتی و درد داریم همه رو تو همین سال نود جا بگذاریم تا برای همیشه بمانند و سال جدید آغاز زیبایی ها باشه برای هممون! 

نوشته شده در شنبه ٢٧ اسفند ،۱۳٩٠ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ توسط دختر زمین نظرات ()

احساس میکنم آدم خیلی خوشبختی هستم.

همین که یکی هست که دوستم دارد

همین که هنگام خداحافظی با شوق و ذوق برایم سالاد الویه هایی را که درست کرده میگذارد که توی راه ضعف نکنم

همین که وقتی در آغوشش جا خوش کرده ام می گوید دیشب از شوق امروز خواب نرفته است

همین که بعد از مدت ها می بینمش و می بیند مرا و من به شوخی می گویم خیلی خسته شدم لطفا برو بیرون می خوام بخوابم و او خیلی حق شناسانه و با لبخند می گوید چشم بدون هیچ اخمی و غری

همین ها کافی اند برایم تا احساس خوشبختی داشته باشم...

همین ها کافی اند تا خدا را شکر کنم...

همین ها کافی اند تا به خدا التماس کنم که روزی واقعا ما ماله هم باشیم...

نوشته شده در یکشنبه ٧ اسفند ،۱۳٩٠ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ توسط دختر زمین نظرات ()

همیشه بعد از مدتی تو خونه موندن ترک کردن برام سخت میشه اینم از اون دفعه هاست...

مشغول جمع آوری وسایلم هستم و دارم میرم شهر دانشجوییم...

از فردا دوباره درس و مشق و کتاب شروع شد... 

نوشته شده در شنبه ٢٢ بهمن ،۱۳٩٠ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ توسط دختر زمین نظرات ()

هیچ وقت از کارای خدا سردر نیاوردم!

روزای اول دانشگاه بود که خانوم اف رو می دیدم،دختر بسیار زیبا و خوش پوشی که هروقت می دیدمش دلم میخواست یک دل سیر نگاهش کنم،تا اینکه متوجه شدم هم ورودیه خودمه،روزها گذشت و گذشت دست روزگار من و اف رو صمیمی ترین دوست هم کرد،اف ازدواج کرده بود و پنج سال از من بزرگتر بود،گاهی با شوهرش و خودش می رفتیم بیرون،تا غربت و دوری از خونواده واسم کمرنگ تر بشه،وضع مالی عالی داشتن هردو هم زیبا و خوش تیپ و البته به ظاهر خوش بخت!

همه کلاس درباره اونا حرف میزدن،درباره اینکه چقد به هم میان با شوهرش،چقد هردوشون زیبان،و و و... 

تا اینکه ایام بعد از عیدپارسال بود که خانوم اف همش زنگ میزد که زودتر بیا که دلم داره میترکه،رسیدن ما به شهر دانشجوییمون هماناو سیل اشک های این دخترک همانا،خودش را در آغوشم انداخت به پهنای صورتش اشک میریخت و اشک...

باورم نمیشد میگفت شوهرش خیانتکاره...

خندیدم گفتم چی میگی؟چرا چرند میگی؟؟گفت تو نمی دونی هیچی نگو...گفت و گفت و گفت... 

گفت و اشک ریخت...

اومد خونه باباش اینا می خواست برای همیشه به کابوس هاش پایان بده...اخم کردم ،گفتم فرصت بده،زندگیت رو خراب نکن،گفت مگر زندگی ای هم داشته؟؟؟

اینقدر در گوشش گفتیم که راضی شد دوباره فرصت بده،خیلی وقته برگشته،امروز پشت تلفن زار میزد که کاش برنگشته بود،امروز میگفت الان باید چیکار کنه و آیا هنوز نظرم مثل قبله؟؟بغض داشتم نتونستم جوابشو بدم....

آدم چی میتونه بگه،این آدمای پولداری که فکر میکنن با پولشون میتونن هر غلطی بکنن،یا دهن زنشونو ببندن رو آدم چی می تونه بگه؟؟؟

می گفت حاضرم جز فقیرترین مردم باشم ولی شوهرم آدم خوبی باشه...خواستم بگم طعم فقر رو نچشیدی صدات از جای گرم میاد...فقر هم مثل پول زیاد بدبختی میاره...

ولی نگفتم ،موقع اش نبود،و اون نمی فهمید چون لمسش نکرده بود،چون مزه اش رو نچشیده بود،چون نمی فهمید...

بگذریم...اومدم ازتون بخوام براش دعا کنید...

اومدم بگم خدایا کمکش کن که نجات پیدا کنه...

خدایا کاری کن که شوهرش راضی بشه طلاقش بده،خدایا نذار نابود بشه... 

من دوستش دارم تنها کسیه که برخلاف همه ی ظواهرش و دک و پوزش همیشه باهام صادق بوده،همیشه یک رنگ بوده.

خدایا همین یک دوست صمیمی رو هم می خوای ازم بگیری؟؟؟ 

بعدا نوشت:دوست عزیزی گفت چقد راحت نظر قعطی میدی،باید بگم که من تمامه تلاشم رو کردم و همچنین اف،چندین بار رفته مشاوره...بزرگترها حرف زدند...خودشون با هم قول و قرار گذاشتن...

چندین بار از نو شروع کرده...

من شاهد اون زندگی بودم،هرچی بیشتر توش بمونن بیشتر غرق میشن،من لمس کردم،از نزدیک دیدم ،درد کشیدم...

نباید پای یک بچه ی بی گناه به این زندگی باز بشه...

گاهی برای ساختن دیره... 

نمی خوام یک طرفه به قاضی برم،گناه کار و بی گناه تعیین کنم،هرچه بوده همه عوامل دست در دست هم دادن و یک زندگی به معنا لجن رو ساختن...گاهی برای برگشتن راهی نیست،همه ی راه ها خراب شدن،حرمت ها،دوست داشتن ها،محبت ها،همه و همه نابود شده...فقط تنفر مونده و تنفر...

میدونی گاهی باید کند و رفت...گاهی بریدن بهترین کاره... 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ توسط دختر زمین نظرات ()

از همه ی خطوط موازی بیزارم،از فاصله ها،اصلا میدونی چیه؟

دلم میخواد تمومه نیروهام رو جمع کنم بعا با لگد برم تو شکم یکی از این خطوط موازی،بزنم لهشاان کنم انگار که از اول نبودند،تا به همه نشون بدم که خطوط موازی به هم رسیدند چون من خواستم!

یک روزی با بزرگترین سوزن نخ ِ دنیا تمومه فاصله ها رو به هم میدوزم!

تو رو از فاصله در میاورم و خودم را هم...

میرویم توی دنیایی که نه فاصله باشد و خطوط موازی...

من دنیای صاف نمیخواهم،دنیای خطوط موازی نمیخواهم،دنیای کج و کوله می خواهم، دنیای بدون فاصله با کوک های درشت...

آری پیدایش کردم! من میتوانم! 

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط دختر زمین نظرات ()

برای من لذت بخش ترین کار دنیا آشپزی است،انگار تمامه زنانگی ها و ظرافت ها را در خود می گنجاند،وقتی که با دست های ظریف و کوچکم با عشق و صبوری غذا را هم میزنم،و به تک تک ذرات غذا انرژی می بخشم،وقتی که گوشواره های بزرگم در گوشم آهنگ مینوازند برایم و من همچنان ادامه میدهم...

غذا روی گاز قل میزند و بوی غذا تمام فضای خانه را پر میکند،حواسم هست که همه چیز خوب پیش رود،نمک،زردچوبه،فلفل،پیازداغ،سیرداغ،همه را آماده کرده ام!

عادت دارم که تا لحظه ای که غذا آماده شود بالای سرش بمانم،آنقدر نگاهش کنم که انگار با حرارت نگاه من خوب بپزد!

حالا نوبت سرو غذا است،با دقت به حرکات داداش نگاه میکنم،خدا کند خوشش بیاد،یک لقمه که قورت میدهد به خودم اطمینان می دهم که خوب است ،و مادر هم و بقیه ی اهالی خانه،به خودم می گویم آفرین دختر تو روزی بهترین آشپز خواهی شد و او به تو افتخار خواهد کرد! 

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳٩٠ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط دختر زمین نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت